ای تف به این زندگی ، با یکی دیگه هم میری لذت بخش نیست بازم یاد اون میافتم بازم اونو کنارم می خوام ، دوباره برگشتم به روزای اول جدایی
خسته شدم دیگه دلم میخواد فریاد بزنم ....
تو را نداشتن...
تو را در آغوش نداشتن...
فراموش کردن طعم دلنشین بوسه هات...
انتظار مرگم...
مرگی که روزی یک نفر تو را از من می گیرد...
سخت ترین...
دردناک ترین...
تقاصی بود که خدا از من می گیرد...
می دونی چقدر دوست دارم...
می دونم به چه اندازه دوست دارم...
واسه داشتنت دست به هر کاری زدم...
به هر بازی تن دادم...
اما نشد...
اما نشد...
نشد...
گقتی خدا نخواست...
گفتی خودمون کم گذاشتیم....
گفتی سرنوشت این بود...
اما نفرین به این سرنوشت...
به این مایی که کم گذاشتیم...
نمی دونم...
نمی فهمم حالمو...
اما نمی دونم چرا حس می کنم...
این تو بودی که رفتی...
این تو بودی که تنهام گذاشتی...
این سرنوشتی بود که تو می خواستی...
این من بودم که نفرین شده بودم....
اما باز با خودم می گم...
نه امکان نداره تو این حال منو خواسته باشی...
خواسته باشی که زهر به کام اشک در جام باشم...
نه تو اینو نمی خواستی...
گاهی با خودم می گم کاش بد بودی...
نامهربان بودی...
خیانت می کردی...
تا مثل همه فراموشت می کردم...
اما باز این به ذهنم می یاد...
اگه این طوری بودی...
من این حالو نداشتم...
این همه شعر رو واسه کی می خوندم...
واسه کی تا صبح باهاش تو خیالم حرف بزنم...
اگه این طوری بودی...
دیگه واسه دیدن کی باید از خدا التماس می کردم...
واسه کی دیگه می خواستم اشک بریزم...
واسه کی باید همیشه آرزوی بهترین ها رو داشت...
نه تو تنها کسی بودی که تونست...
وارد دهلیز قلبم بشه...
قلبم رو از جا در بیاره و با خودش ببره...
و من فقط بگم تا هر جا بری...
تا هر زمان...
به زیر آسمان آبی هر دنیا...
دیوانه وار دوستت خواهم داشت...
نفرین مرا...
گر تو ز من گذشتی و خاطرهایم برایت درد آورست....
و نفرین تو را گر رفتی و هنوز می سوزاند لبانم را داغ بوسه هایت...
می دانم
به تو روزی خواهد رسید...می دانم...
روزی تو را چون ذره در طوفان در هم خواهد گرفت...
بر چشم خویش بینی خون گریستنت را...
از هم بگسلد قلب در تاریک خانه سینه ات...می دانم...
بر زمین و زمان از نگون ساری خویش ناسزا گویی...
و دلت آمال غصه های شود که درمان نباشد...
در عین ناباوری باور کنی مرا...
لحظه ای که دنیا تقاص خویش می ستاند...
و من بر چهر سیه فام تو بنگرم...
روزی که از درد چون خرد سنگی بر کفه سیلابی بغلتی...
آن لحظه که به جای ترنم باران بر گیسوانت...
رگبار از چشمانت ببارد...
آن سینه سنگت به ویرانه سرا مبدل شود...
آن روز من به سخت دلی تو خواهم رسید...
...می دانم...
لعنت به مردمی که...
می خواهند انسانیت را با زر معاوضه کنند...
مردمی که هر دم می آزارند دل دیوانه ام را...
ماندم...
ماندم که از چه بگویم...
چه بنویسم که تو آن را از زبان...
از زبان خیل عاشقانت نشنیده باشی...؟؟؟؟؟؟؟
هر چه گویم برای تو تکرار مکررات است و بس...
حرفها هست و نفس نیست...
دیگر چه بگویم تا باورت شود...
دانم و باورم هست...
که تو با دمی مفتون با نگهی دلها را شیدا می کنی...
می دانم برایت می گویند از...
از رویاها...قصه ها...
از وصف تو و زیباییت...
از دل بیمارشان و چشمان منتظرشان...
و تو مغرورانه سر به آسمانها می سایی...
آری باورم هست...
آری می دانی درمانده ام و به زبان نمی آوری...
ایراد از تو نیست و نبود...
از من بود و هست...
.............
.........
......
.
چشم بسته ای به تمام دنیای من...
و نمی دانی...
من در پس چشمانت...
با گل سرخ بوسه ای به انتظار...
طلوع چشمان تو ایستاده ام...
تا بگویم...
تا دنیا دنیاست...
دنیا دنیا...
دوستت دارم...
دیوانه ی دوست داشتنی...
من...
یه روز خوب میاد
من اینجا توی فکر تو با لبخندی که رفت از یاد نه نقصیر تو نیست خوبم غرورم کار دستم داد
نازنینم
تنها یک سوال از تو دارم
آیا فراموشم کردی؟
می دانم که دیگر تمام شد...
می دانم که باز تنها شدم...
شدم همان آواره شبهای خیابان ها...
همان آواره ای که تا پیش از تو برای رفتن سازش ساز بود...
اما حالا چه...؟
حال که آشفته توام...
چگونه آسوده پر کشم...؟
آری می دانم که تمام شد...
آن همه دلدادگی ها...
خنده ها...
و بوسه هایی که بی اجازه بود...
سلام
من برای دو روز برگشتم، وای نمی دونی تو سربازی چقدر بیشتر از بیرون دلم برات تنگ میشه
فقط اومدم بگم خیلی دلم برات تنگیده دوستت دارم
به امید دیدار
وقتی دلت خسته شــد، ديگه خنده معنايی نداره ...
فـقـط می خندی تا ديگران، غم آشيانه کرده تو چشمات رو نـبـیـنـن!!!
وقتی دلت خسته شــد، دیگه حتی اشکهای شبانه هـم آرومت نمی کنه ...
فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کردی!!!
من برگشتم اما دو روز دیگه میرم
سلام
من دارم میرم سربازی
یه مدتی نیستم ، اما یادم نرفته دروغاتو ، خیالت راحت
چقدر مهربون بودی وقتی دروغ می گفتی
اومدم مرخصی مطلب میذارم
هنوز هم دوستت دارم
عاشقتم
منتظرتم
به امید دیدار
تولدت مبارک
اینم هدیه ی من
من می دانم عشق چیست منی که عمری در پیش گشتم...
آسمان را به زاری...
زمین را به خفت...
شاید کس نداند که چه بر من روا شد...
نمی دانم...
شاید حال که ز من در گذشته...
توانسته ام بگویم عشق چه بود...
سوختن در لحظه ای ...
گذران لحظات شیرین پس از ان....
اگر میدانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است
شاید دیگر چشم به راهم نمیگذاشتی

امشب خیلی دلم گرفته
یادم روزهایی رو که تو آغوشم بودیو نوازشت می کردم ، یادم میاد روزهایی رو که لبهاتو می بوسیدم ، یادم میاد روزهایی رو که حاضر بودی جونتو برام بدی ، یادم میاد روزهایی رو که حس می کردم از من عاشقتری ، یادم میاد روزهایی رو که می گفتی بیشتر از من عاشقی ، یادم میاد روزهایی رو که از رفتن من می ترسیدیو ازم می خواستی تنهات نذارم ، یادم میاد روزهایی رو که واسه دیدن من چه کارا که نمی کردی ، یادم میاد روزهائی رو که آرزو میکردم عمرم زیاد باشه تا بتونم کنارت خوشحال زندگی کنم
اما حالا چی؟ کجائی؟ کجائی که هوای آغوشت داره دیوونم می کنه و تو یکی دیگه رو تو آغوشت گرفتی ، کجائی که طعم شیرین لبت هنوز به یادمه ولی تو طعم لبای دیگه ای رو می چشی ، حالا کجایی که دارم بی تو جون میدمو تو جونتو برای یکی دیگه میدی، حالا کجائی که هنوزم فکر می کنم واقعا دوستم داشتی اما تو عاشق یکی دیگه ای، تو کجائی که دیگه عشقتو حس نمی کنم و یکی دیگه رو کنارت می بینم ، حالا کجائی که ببینی بعد 1 سال دو ما من هنوزم به پات نشستم و این توئی که تنهام گذاشتی ، حالا کجائی که حتی چهره ی من یادت نمیا، حالا نیستی ببیین که دارم آرزوی مرگ می کنم تا خلاص شم از این همه تنهائی و درد
آخه تو کجایی که دلم اینقدر برات تنگه
کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی
همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی
نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه
میون رنگین کمونه خاطرات عاشقانه
آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسیهام
خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسیهام
لحظه به لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه
تو دیگه بر نمی گردی آخر قصه همینه
میشکنم بی تو و نیستی ، به سراغم نمیائی که ببینی
بی تو میمیرمو نیستی ، تو کجائی تو کجائی که ببینی؟؟؟
این روزها که به تولدت نزدیک میشم دلم خیلی تنگه برات خیلی
ورق ها خورده زندگیم...
صفحه هایی که شاید هرگز خونده نشد...
اما بود اوراقی که سراسر بیهوده پر شده بود...
دل ها...نگاه ها...
تا او به دفتر زندگیم پا گذاشت...
ابتدا برایش کم جای گذاشتم...
گاهن روی اسمش خط کشیدم تا شاید دیده نشود...
اما انگار عمیق نوشته بودم و خود ندانستم...
برگ را پاره کردم...
خسته ام کرده بود...
دفترم را به آتش کشیدم...
تا شاید از خاطر برود...
اما شاید زندگیم بود که در کرانه های آتش می سوخت و می سوخت...
دفترم و یا بهتر گویم که زندگیم را باختم به لحظه ای..
به چوب کبریتی...
به عبس گرمایی...
و اینک روز هاست...
که هنوز از میان خاکسترهایش بوی عشق را می شنوم...
گرچه می دانم حال...
اسمش را می توانم در کتاب دان زرین دگری پیدا کرد...
تقیدم به او که رفت و هرگز نبرد خاطرش را....
این روزها دلم برای عشقی تنگ است که همه روزهایم را بر باد داد این ساعتها چقدر کند میگذرد پس چرا زمان با تو بودن آنقدر زود گذشت
تصمیم گرفت که اگر تنهایش گذارم و بروم...
آشفته و مفتونم می شود...
سر به بیابان می گذارد...
آوازه دلبریهایم شهره خاص و عام خواهد شد...
مغرور و سرکشی هایت عاقبت مجبور کرد تو را که...
ندانسته و نسنجیده چنین کنی...
اما آن هنگام که مرا به سایه ها سپردی...
عشق تو لبریز از جام وجودم بود...
به تو گفتم اگه بدانی پس تو آتش بر جانم افتد...
باز هم خواهی رفت...؟
وآری گفتنت چون صدای بوم شومی طنین انداز خاطرم شد...
پاسخی درشت و بی باکانه بود که از هم درید...
بند بند وجودم را...
چشمانم در زلال اشک نشست و قلب امیدوارم...
ز تپیدن باز ماند...
مبهوت تو بودم...
اما حقیقت اینچنین بود...
تو رفتی...
گامت در مسیری و خیالت در رهی دگر...
محبوس انتظاری عبس...
که شاید شاهد عجز والتماسم باشی...
اما
تنها می خندم....
چون تنها خدا می داند که...
چه تنهایم...
چون چاره ای جز این نمی دانم...
چشم باز کردم...
می چرخید کاینات چون باب دلم...
از روی غفلت دمی بستم...
چشم...
چون باز کردم...
ویران دیدم آنچه که پیش آباد دیده بودم...
تنها می بارید...
بر خشت خشت جانم...
سیل دردی ابدی...
...
تنها می خندم...
چون بر هیچ می راند سرنوشتی...
که تنها خدا می داند...
در کدام ره...
به آخر می رساند مرا...
دست و چشم بسته...
...
خدا را می گویم...
خدایی که می پرستید...
خدایی که می گویید رحمان و رحیم است...
اما گویی خدا...
روزگاریست از این کوچه های بن بست حالم...
چشم بسته...
گذشته...
شاید هم خدا...
تحمل غمهایم...
گریه هایه شبانه ام را...
نداشت...
و...
بی صدا...
از میان تاریکی ها...
پاورچین گریخت...
چون کودک بودیم...
باورمان کرده بودند...
خدا را همیشه همه جا می توان یافت...
اما حال که می خوانمش...
تنها سکوتست که می غرد...
در کلبه حقیرانه باورم...
دلم سخت می خواست که ای کاش...
همان کودک ساده باوری می ماندم...
که عاری از غم بودم...
همه گاه آرزو می کنم...
کاش خدا مرا در میان روستایی می آفرید...
روستایی در میان کوه های بی انتها...
آسمان بی کران...
و سبزه زارانی بی پایان...
کودکی را با جویباری و سایه درختان می گذراندم...
شبها را زیر آسمانی پر ستاره به صبح می رساندم....
ستارگان را تک به تک می شمردم...
و در اندیشه که چرا تعداد ستارگان از انگشتان دستم بیشترند...
می شمردم باز و بارها...
تا خوابی گرم در آغوش خدا چشمانم را...
در خود می گرفت...
سحر گاهان صدای دل نواز خروسی بی محل...
با چشمانی خواب آلود...
بیدار می شدم و قصد می کردم...
که یقین امروز حتما این خروس را...
طعمه روباه های دشت خواهم کرد...
و باز چون دوستان گرد هم ما می شدیم...
یادم می رفت که چه قصد کردم...
مادر می آمد و سفره ای رنگیین تر از رنگین کمان...
پنیر و سبزی...
و چون بزرگ می شدم...
بزرگترین آرزویم...
داشتن گله ای گوسفندان سفید بود...
که برایشان زیر سایه درختی بنشینم و...
نی لبک بزنم و برای خودم...
بخوانم و عاری از تمامی...
آمال و آرزوهای امروزم...
کاش خدا درد دانستن را...
هرگز...
هرگز...
هرگز...
بر من عطا نمی کرد...
چوپانی می کردم و...
دلم عریان ز عشق و...
آرزو های بر باد رفته...
دور بودم...
دور دور...
ز شهریان وماشین ها...
...
هرگز نمی دانستم...
که عشق چیست...
خواسته های بزرگ...
داشتن و نداشتن...
فاصله ها را نمی دیدم...
کاش همان نادان می ماندم...
که نگه های پر فریب زیبا رویان...
دل از کفم و عقل از سرم...
بروباین...
نادان می ماندم...
می ماندم...
که زیبا ترین رخ...
رخ مادرم بود...
که همیشه بر چهره من...
می خندید...
پارسال با او زیر باران راه می رفتم.......امسال راه رفتن او را با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم....شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود
تالاب لحظه ها بودی...
اما اینک چه هستی...؟
به کجا چنین می شتابی...؟
در آخر راه چه دیده ای که مستانه می دوی...؟
به چه امید زنده ای...؟
پرسید ه ای از خود که چرا افریده شدی...؟
می توانی عشق را برایم تعریف کنی...؟
در سر سرای دنیا به دنبال چه هستی...؟
یه زندگی آرام و بی دغدغه...؟
خوب اخرش چه...؟
آری می دانم تالاب لحظه ها بودی...
اما اینک شکوفه ای بر بیدی هستی که زندگی به این سو و آن سو می کشاندت...
نه تو...
همه این طور هستیم...
و هرکس برای خود...
برای زندگی دلیلی دارد...
و من تنهاییم را با خیال و عشق پر می کنم...
دلیلش را من می دانم و دلم و خدا...
شاید این تقاصی ست که سزاوارشم...